- ببین من میرم، اگه برنگشتم...
سکوتی پر معنی فضا را در برگرفت. مرد آهی کشید و پس از آخرین نگاه به همکارش، پیشانی بندش را بسته و اتاق را ترک کرد، بلافاصله صدای انفجاری شنیده شد و جنازه ی آن دلاور کف سالن پخش شد!!
اهم...کات! زیادی اغراق کردی باز! دوباره می گیریم، سه، دو، یک..اکشن!
- ببین من میرم، اگه برنگشتم...
سکوتی پر معنی فضا را در برگرفت. مرد آهی کشید و پس از آخرین نگاه به همکارش، پیشانی بندش را بسته و اتاق را ترک کرد، بلافاصله صدای انفجاری شنیده شد و جنازه ی مدیر مدرسه کف سالن پخش شد!!
- جیمز!
- خیلی خب بابا، جنازه نه، ولی موزاییک شد کف سالن ها..امم..خب آره موزاییک هم نشد ولی پرت که شد!هممم..خب اگه پرت نشد حداقلش عقب عقب که رفت!
- انفجار!؟
- حالا انفجار که نه، ولی ترکید دیگه! ترقه هه رو میگم..ترکید دیگه! نترکید؟
- 
در آخرین هفته ی آخرین نوبت ِ آخرین سال ِ دبستان، دانش آموزان اول و دوم از یک سوی حیاط به سوی دیگر دویده و جیغ زنان چغلی! میکردند، اما کو مدرکت ؟
حیاطمون خیـــــلی بزرگ بود، واسه خودش هاگوارتزی بود اصن این دبستان! اونقدر بزرگ بود که من و "رحمتی" میتونستیم یه گوشه ی خلوت توی حیاط پشتی ترقه روشن کنیم و تا بقیه برسن، یهو اونور حیاط در حالی ظاهر شیم که تو دستمون کتابه و داریم سوت میزنیم!
البته باید بگم چن نفر در حال ارتکاب جرم ما رو می دیدن اما واقعا مدرک نداشتن!
هفته ی آخری دانش آموزا حسابی کنجکاو بودن و معلما همه عاصی از صدای ترقه!
هومم..داخل پرانتز بگم دلم واسه رحمتی تنگ شده..یعنی دلم واسه اون رحمتی که میشناختم تنگ شده نه این جدیده...!
خلاصه هفته ی آخر تمام شرارت پنج ساله مون رو خالی کردیم، ولی روز آخر ِ هفته ی آخر ِ نوبت ِ آخر ِ آخرین سال ِ دبستان، دلمون نیومد شناسایی مجرم ها واسه ناظم و مدیر و بابای مدرسه و معلما و دانش آموزا و کلا ممد ها و کورممد ها عقده بشه و تو دلشون بمونه و دو روز دیگه بیفتن تو جوب و انگل جامعه شن و همه کاسه کوزه ها سر ما خراب شه!
نتیجتا اینکه آخرین ترقه رو درست قبل از خارج شدن از دبستان جلو چشم همشون انداختیم و بعد جفتمون پریدیم تو سرویس مدرسه و آخرین صدایی که من قبل از خروجم از دبستان شنیدم صدای داد و بیداد بزرگترا و هورا و جیـــــــغ کشیدن های دانش آموزا بود.
همونطور که حدس میزدم دیگه اون مدیر و ناظم رو ندیدم، هیچکدوم از اون معلما رو ندیدم..واسه همین هیچوقت از کاری که آخرین روز دبستان کردم پشیمون نشدم چون هنوز که هنوزه چن تا از سوم چهارم های اون زمان که الان تو راهنمایی هم مدرسه ای شدیم اون خداحافظی باشکوه رو تحسین میکنن! 
ممنون از ایوان شامپو که بازی رو شروع کرد، من از دایی سعید( اگه دبستانو تموم کرده!
) و دایی چارلی و خاله بلاتریکس دعوت میکنم خاطره ی آخرین روز رو بنویسن.

نوشته شده توسط جیمز کوچولو در سه شنبه پنجم خرداد 1388 | موضوع: