خب بله متشکرم ! من در اینجا فقط منتظر کامنت بهار بودم که بلاخره به هدف شومم رسیدم و کامنت داد ! ![]()
یه موضوعی هس که یه مدته فکرمو مشغول کرده ، نمیدونم به کی بگم ، یا چه طوری بگم اما مشکل اینه که .... من عجیبم !
مطمئنا بعد از خوندن این آپ کوتاه، شما هم به همین نتیجه میرسید ! ![]()
من عجیبم چون متوجه شدم وقتی توی آینه زل بزنم ، زل بزنم و زل بزنم ... وقتی که به چشمام خیره میشم ، یه لحظه این توهم برام پیش میاد که من کی هستم؟ یا بهتر بگم ! من چی هستم؟
یه صدایی از تو ذهنم میگه انسان ... ولی یه سوال ، چرا انسان؟ چرا من انسان شدم ؟ چرا مارمولک نشدم؟ چرا یه جونور نشدم؟ حتی چرا یه رنگ نشدم ، چرا یه چیز بی جان نشدم؟ وه ، من چی دارم میگم ؟!
می پرسم اسمم چیه ، همون صدا اسممو میگه ، اسممو زیرلب تکرار میکنم... اسم... اسم چیه؟ اسم چی رو نشون میده ؟ منو...؟ آره منو ! ولی " من " کیم؟چیم ؟ بال دارمـ...
چیز یعنی منظورم اینه که گیج کننده اس ! ![]()
شده تا به حال چشماتون رو به یه جای نامعلوم بدوزید و نتونید نگاهتونو از اونجا منحرف کنید؟ تو این موقعیت همه ی تصاویر اطراف برای شما بی معنی و یا به جرئت میتونم بگم نامرئی میشه . دقیقا همین حالت برام پیش میاد وقتی به عمق چشمام تو آینه نگاه میکنم ، تو اینجور موقعیت ها من حس میکنم گیر افتادم... اما نه تو دنیام ، خیلی داخلی تر... توی جسمم گیر افتادم ! جسمم ، به بدنم نگاه میکنم ، به دستام ، چقد سنگینن ! یه حس عجیب ! حس تمایل به پرواز ! جدا شدن از جسمی که رو دوشم سنگینی میکنه....
فک کنم باید یه روانشناس رو ببینم !
این روزا دیگه پیش روانشناس رفتن به معنی دیوونه بودن نیس ، بازم امیدوارم روانشناسه با شناختن روان من ... دیوونه نشه ! البته این در صورتیه که بتونه بشناسه ! هوم؟!
مبارک ، مبارک ، تولدت مبارک !
یه سال بزرگتر شدی
بوقی بودی ، بوقی تر شدی !
لالای لای ! ![]()
میخواستم امروز بترکونم برات ، نمیدونم موفق شدم یا نه... به هر حال میدونم جبران نمیشه !
جبران اون همدردی ها ، جبران اون حرفایی که تو بدترین شرایط نجاتم داد ... جبران کارایی که برام کردی !
درکم کردی ، همیشه کنارم بودی ، بیشتر از یه دوست بودی ! یه خواهر ...!
من هیچ وقت خواهر نداشتم ، همه اینو میدونن ...
امروز ، یکی از دوستای تازه واردم تو مدرسه پرسید :
- ببینم ، تو خواهر داری؟
بلافاصله بقیه جواب دادن ، معلومه که نداره ! واو... نمیدونی چه لذتی داشت وقتی برگشتم ، تو چشاشون زل زدم و گفتم که یه خواهر دارم ، آره !
ممنونم سارا ،
ممنونم که باعث شدی این لذتو تجربه کنم !
تولدت مبارک آبجی بزرگه !![]()
ــــــــــــــــــــ
پ.ن : ها ! در جواب اون بوقی هایی که میگن هنوز که مدرسه ها شروع نشده ! اول میگم : ![]()
بعدش میگم :
، بعد میگم :
، اخرشم میگم :
سومی ها برای کمک به اهداف مدرسه در آغاز سال تحصیلی به یاری معلمان میشتابند ! ( همون بارکشی خودمون
)
آخ .... آه ... آی ... آوخ... آی... آوپس ! ... آهین ! ... آپ ! باب نزنید ، آپ ! نزنید آپ میکنم !
اول یه نکته ! :
خیر بنده مشهدی اصیل نیستم ولی کمی تا حدودی از عمرم رو تو اون شهر بوقی سر کردم ! حرفیه؟ ![]()
من آپ میکنم ! ![]()
عادت !
من عادت کردم هر روز با یه بوقی چت کنم .
من عادت کردم از دنیای بیرون نت متنفر باشم .
من عادت کردم همیشه حالم از ریاضی و دبیرش بهم بخوره .
من عادت کردم تو اوج ناامیدی به اطرافیانم امید بدم .
من عادت کردم به خاطر تنهایی ، گریه کنم.
من عادت کردم وقتی گریه میکنم کسی اشکامو نبینه .
من عادت کردم اسپرت مشکی ست بپوشم .
من عادت کردم عکس های دپرس ببینم .
من عادت کردم آهنگ های غمگین گوش بدم .
من عادت کردم با تمام دپرس بودنم ، شوخ طبع باشم .
من عادت کردم جلو آینه بایستم و به موهای کوتاه و سیخ سیخیم ، کرم بریزم .
من عادت کردم دلتنگ کسی باشم که تا به حال ندیدمش .
من عادت کردم دنیامو فقط تو اینترنت حفظ کنم ، دنیای بیرونش رو یه دنیای غریبه ببینم .
من عادت کردم واسه ضیایی ، همکلاسیم ، جفت پا بگیرم .
من عادت کردم کاریکاتور دبیر علومم رو بکشم .
من عادت کردم کاغذ ها رو بی هدف خطخطی کنم ، خاکستریشون کنم ، بکنمشون عین دنیایی که توش زندگی میکنم .
من عادت کردم جیغ بکشم !
من عادت کردم تو کل دنیا ، فقط به یه نفر اعتماد کنم ؛
یه نفر که بوقیه و هر روز باهاش چت می کنم و با این که ندیدمش ، دلتنگشم .
و در آخر ، من عادت کردم در مقابل کسانی که به عادت هام گیر میدن بگم ؛
ترک عادت ، موجب مرض است ! ![]()
عهه ! عجب ملت بوقی ای پیدا میشن ها !
پام نرسیده به بلاگفا میخوان با مرگ بازی کنم ! ![]()
با تشکر از سمان به خاطر دعوتش ، چه پدیده ایه این سمان !
1.
خب در مورد اول باید بگم از همتون زودتر شروع کردم ، یه کوچولوی شیش ماهه ی تپل مپل رو در نظر بگیرید که در کمال آرامش جغجغه ی توپی رنگارنگش تو دستشه و داره بازیشو میکنه و جیغ میکشه!(از شیش ماهگی جیغ کشیدن را شروع کردم .
) کوچولو یهو یه لبخند ملیح به جغجغه اش میزنه که توپش از وسط نصف شده و به صورت دو تا نیم دایره کف دستشه. یکی از نیم دایره ها به نظر خیلی خوشمزه میاد . ![]()
همان لحظه – آشپزخانه :
مامان کوچولو داره آشپزی میکنه و اصلا هم خبر نداره که کوچولوش زودتر از همه غذاشو خورده ! ، صدای جیغ زدن های بچه رو میشنوه ولی خب جیغ کشیدن برای من عادی بود ، گفتم که !
، بعد از چن دقیقه مامان کوچولو از جیغ های کوچولو خسته میشه و از آشپزخونه میاد بیرون تا جفت پا بره تو دهن کوچولو ( با تشکر از سمان !) که یهو میبینه کوچولو شدیدا قرمز شده و جیغ هاش قطع شده و سعی داره بازم جیغ بکشه ولی نمیتونه !
مامان با کلی سعی و تلاش و تکون دادن کوچولو و کردن انگشت تو حلق کوچولو بلاخره موفق میشه نیم دایره ی پلاستیکی جغجغه رو که ایــــــــن هواست ، از دهن کوچولو بیرون بکشه تا کوچولو نفس بکشه !
وه ، زندگی ! ![]()
2.
حدودا 4 سالمه و توی خونه ی پدربزرگمم ، با پسرعموم که یه سال ازم کوچکتره داریم دور یه ستون بلند و باریک میدویم و سعی میکنیم همدیگرو بگیریم و چنگ بزنیم ! همینجوری داریم میدویم و میدویم و میدویم و سرمون گیج میره و ... تق !!!
اولین سرشکستگی من که با مخ خوردم به لبه ی تیز ستون ! خون بود که میریخت ! ![]()
3.
مشهدم ، خونه ی یکی از فامیل های دور ، درست یه سال از اون زمان که برای اولین بار سرم شکست میگذره ، بزرگترا توی اتاق نشیمن دارن حرف میزنن ، منم هم بازی ندارم ، دارم خونه رو متر میکنم ، نامردا ! میدونستن من میام همه در های اتاقاشونو بستن و قفل کردن ! شیت ! ![]()
ولی نه ، صبر کن ، یکیشون نیمه بازه ، برم بهش تکیه بدم باز شه !
( نمونه ی کامل یک کودک کرم دار ! ) به در تکیه دادم و در یهو باز شد ، در اتاق نبود ، مستقیما به راه پله ای میخورد که منتهی میشد به زیر زمین !!
جاتون خالی (
) چقد قل خوردم !! هیچ وقت نفهمیدم چند تا پله بود ! ولی یادمه من قل میخورد و بزرگترا هم پشت من از پله ها پایین میدویدن که بگیرنم ! ![]()
جالب اینکه هیچ کدومشون موفق نشدن و من برنده شدم و اولین کسی بودم که به زیر زمین رسیدم ! ![]()
خون.... دومین سرشکستگی !![]()
4.
هفت سالمه و در حال انجام ورزش بسیار پسندیده ی فوتبال توی اتاق نشیمن با برادر بزرگترم هستم ، همینطوری در حال انجام ورزش هستم که یهو همه جا تیره و تار میشه و من میبینم که به جای داداشم ، کاکرو (!) پشت توپه و من هم یه لباس قرمز تنمه و واکی بایاشی ام ! ![]()
قبل از اینکه بخوام کاری بکنم توپ کاکرو به صورت اسلمشن به سمت دروازه ی من که چارچوب آهنی اتاق پذیراییه حرکت میکنه و من که خیلی گولاخم غیرتی میشم و با سرعت به سمت تیرک آهنی سمت راست هجوم میبرم که توپ رو بگیرم و سوباسا به من افتخار کنه که ناگهان.... بووووم ! ســــرم ! ![]()
( همسایه ی طبقه ی بالا بعد ها اظهار داشت که صدای «بوووم» تا خونه ی اونا هم رفته و آلودگی صوتی ایجاد کرده و اینکه ما اصن صاحب خونه ی خوبی نیستیم و اون میذاره میره و...چکش !
)
پیشونیم چند میلیمتر از وسط نصف میشه و خون همه جارو میگیره ، سه تا بخیه نوش جان کردم ولی ارزششو داشت ! توپ کاکرو رو گرفتم ! ![]()
همینا مهمترینا بودن !
دیرتر از بقیه وارد جرگه ی بلاگفاییان شدم ، کسی رو نمیشناسم که دعوت کنم !
خودتونو دعوت کنید !
جیغ ! ![]()
سوال اینجاست که چرا جیغ؟
من علاقه ای به آدم های جیغ جیغو ندارم ، خودم هم معمولا از سوسک نمیترسم .
ولی خب شما قضاوت کنید ، اگه یه روزی حس کنید در برابر دنیای خیلی خیلی بزرگی که توش زندگی میکنید خیلی خیلی کوچیکید ، اگه بفهمید هرگز نمیتونید چیزایی که براتون دردناکن رو تغییر بدید ، اگه متوجه بشید به مرور که دارید بزرگتر میشین ، مشکلاتتون هم بیشتر و وحشتناک تر میشن ، اگه یه روز از خواب بیدار شید و ببینید هیشکی معنی حرف هاتونو درک نمیکنه ، اگه یهو بفهمید بزرگترا دارن از دنیای خوش کودکیتون شوتتون می کنن تو دنیای کثیف و تاریک خودشون.... عکس العملتون چیه؟
جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ !!! ![]()

