باشد که نباشیم و بدانند که بودیم....
پ.ن : شما به دل نگیرید !
پ.ن 2 : دپرسم کردن ، یه ساعت زودتر از مدرسه فرار کردم !
فلش بک - ۹ سال پیش - خونه مون !
دو کودک ، یکی شش ساله و دیگری یازده ساله در مقابل یکدیگر بر روی زمین زانو زده اند ، ما بین آن دو تنها یک کارتون مقوایی کهنه به چشم میخورد ، برادر بزرگتر ناگهان لیست بلند بالایی را بر روی کارتون مقوایی میگذارد :
- خب ، اینا لیست غذاهای رستوران ماست ! یکی رو انتخاب کنید .
بچه شیش ساله هه (!) : ![]()
بزرگه : انتخاب کن دیه !
شیش ساله : ![]()
و در اینجا بود که برادر بزرگتر نتیجه گرفت که نه جیمز کوچول و نه هیچ شیش ساله ی دیگه ای خوندن بلد نیست ، پس در نتیجه لیست بلند بالا را برداشته و شروع به خواندن کرد ...
یک ساعت بعد !
- خب دیگه همین شص نوع مدل رو داریم ، کدومش رو بیارم؟
- میشه دوباره بخونی؟
- ![]()
- یادم رفت خب !![]()
سه سال بعدش ـ سفر شمال - کنار دریا :
یک نوجوان و یک کودک در کنار هم ایستاده اند ، نوجوان با بی رحمی تمام ، توپ بنفشش را در گوشه ای پنهان میکند و توپ صورتی کودک را گرفته و به اعماق دریا پرتاب میکند .
نوجوان : 
جیمز : جیــــــــــــــغ ! مامااان ! مورفین ( قابل توجه جادوگرا و ساحره ها
) توپمو به اعماق دریا پرتاب کرد !![]()
مامان : مورفین چیه بچه ! چند بار گفتم از این اسم ها رو داداشت نذار؟!
اما ناگهان امواج خروشان دریا ، توپ صورتی رنگ را به ساحل برمیگرداند !
کودک : 
نوجوان : ![]()
پنج سال بعدش ، که امروز و همین حالاست ! :
یک نوجوان پشت کامپیوتر نشسته ، صدای یکی از قدیمی ترین آهنگ های علیرضا عصار از طبقه ی پایین به گوش میرسد ، همراه با ریتم آهنگ ، جوانی برومند (!!!) با خوشحالی سوت میزند . حق هم داره ، منم اگه تعداد سالهای سنم گرد شده بود سوت میزدم !![]()
تولد ۲۰ سالگیت مبارک دائاش علی ! ![]()
سلام ! میدونم عجیبه یکمی ، نه به اون زمانیکه ماه به ماه آپ نمیکردم نه به حالا که ...
!
ولی آخه به قول یه دوست " تا داغه تنور، نون رو بچسبون " ، من الان یه حسی دارم که ممکنه فردا نداشته باشم .
خب راستش ، دیروز با آدمایی روبرو شدم که باعث شدن یکمی از مخم کار بکشم ، یکمی فکر کنم... به خودم ، به خودتون ! آره به شما ها ، این آپم فقط و فقط مربوط به شماهاس. شماهایی که این جمله ها رو میخونید ... با شما آدمام !
فقط بخونید ، حتی میتونید کامنت ندید هیچکدومتون ،ولی خواهش میکنم بخونید ،
دیروز ، با خانواده ام ، برای عوض کردن حال و هوا راهی خارج شهر شدم ، راهی یکی از روستاهای دور افتاده ای که قبل از اون حتی اسمشم نشنیده بودم . در طول راه ، با خونسردی تو ماشین تکیه داده بودم و هندزفریمو چپونده بودم تو گوشم ، بی توجه به اطراف .
وقتی وارد اون روستا شدیم ، همه ی مردم بهمون زل زدن ، حتی سگ هاشون هم دنبال ماشین دویدن ، کاملا مشخص بود رفت و آمد اتومبیل اونجا اصلا عادی نیست. اصلا از این وضع خوشم نیومد ، ولوم صدا رو بردم بالا و چشارو بستم . چه حالی داشت ! موزیک در کنار شیشه ماشین پایین !
هیچ صدایی نمیشنیدم ، هیچی ، که یهو !
- سلام ! خوش اومدین !
کپ کردم !
واقعا کپ کردم ! هندزفری رو درآوردم ، زل زدم به اطرافم :
یه پسربچه ی روستایی حدودا 11 ، 12 ساله بود که برامون دست تکون داد و رفت ، بدون اینکه مارو بشناسه ... بلافاصله نفر بعد رو هم دیدم . یه دختر ، شاید شیش ساله ، برا مامانم دست تکون داد و خندید ، فقط بچه هاشون نبودن ، بزرگتراشون هم لبخند میزدن ! همین عجیب بود ! بزرگتراشون ، وقتی از کنارشون رد میشدی بهت لبخند میزدن ، دست میدادن ، حتی بعضی هاشون دعوتمون میکردن به خونه هاشون ... دیروز یه روز معرکه بود ، یه روز معرکه با آدم های معرکه !
میدونید وقتی برمیگشتم دیگه هندزفری تو گوشم نبود ، داشتم برا دوستایی که پیدا کرده بودم دست تکون میدادم، دوستانی که واقعا ، دوست بودن ...
اما ما ها اینجا ، تو شهر ... هیچ وقت بهم اعتماد نداریم ، داریم؟ بذار ببینم ! شده خود شما تا حالا یک بار به یه مسافر خوش آمد بگی تو شهرت ؟ گرچه ، مطمئنا اگه بگی هم ، بی غرض نمیبینن ، یه ضرب المثلی هس بین ما ایرانی ها ، سلام گرگ بی طمع نیس ... کار به جایی کشیده شده که ماها همدیگه رو گرگ می بینیم و واقعا هم هستیم ! همه مون !
من فقط یه بار دیگه این نوع دوستی رو دیده بودم ، همین امسال ، نوروز ، ما تو جاده بودیم ... درست لحظه ی تحویل سال ، دو تا ماشین زدن کنار ، مسافرا پیاده شدن و با هم دست دادن ، روبوسی کردن ، تبریک گفتن ! چه صحنه ی قشنگی بود برای من... بخصوص وقتی با چک کردن پلاک ها متوجه شدیم که حتی از یه منطقه و شهر نیستن... چرا هر روز ، نوروز نبود؟ چرا همیشه آدما با هم اینقدر مهربون نبودن؟
این یه آپ سیاسی نیس ، آهای بزرگترا ، فک نکنید منم مث شما ها ، رفتم تو نخ قانون مملکتمون و این که رییس جمهورمون لایقه یا نه ، اینکه انرژی هسته ای حق مسلم ماس یا نه ، اینکه آمریکا چی میگه ایران چه جوابی میده ، اینکه... هیچی ! دقیقا همون اراجیفی که وقتی چنین نوشته هایی رو میخونید ، آخرش یه جوری ربطش میدن به سیاست !
نه عزیزان ، این نوشته ، چیزی نیس جز ضجه های یه کوچولو ، کوچولویی که از غول های اطرافش میترسه. میدونه نمیتونه این اوضاع رو تغییر بده و برای همین احساس کوچک بودن میکنه ،برای همین میترسه ! ولی خدا رو چی دیدی ، شاید همون ده بیست نفری که این آپو خوندن ، تصمیمشون عوض شد ، شاید تغییر کردن ، شاید...فقط شاید !![]()
در تمام عمرم ، این دومین بار بود که اینقدر در مقابل رفتار بعضی آدما ، متحول میشدم ... آدما ، یکم فکر کنید ... ما ها همه انسانیم ، همه ! زن و مرد ، پیر و جوون ، دختر و پسر ... همه انسانیم ، بیاید به خودمون بیایم ، بیاید با هم باشیم ، چرا داریم همدیگه رو نابود میکنیم؟ مگه غیر از اینه که توی جهان به این بزرگی ، جز همدیگه کسی رو نداریم ، جز بقیه ی هم نوعانمون ، جز بقیه ی آدما ! ...
نه فقط ایران ، کل زمین ، همه آدمیم... بیاید دیگه گرگ نباشیم ، بیاید مث اون روستایی های ساده ای باشیم که برعکس شهر ، آدم نمیترسه از کنارشون بگذره مبادا چیزی بگن ،کاری کنن ، تو دردسر بندازنت ... دنیا نا امن نیس ، ما نا امنش کردیم ، خود ماهایی که از نا امنی می نالیم ...
بیاید از نو شروع کنیم ، و با هم ... حتی اگه شماره پلاک هامون با هم فرق کنه !![]()
دیدم بچه ها همه دارن از مدرسه هاشون آپ میکنن ، منم گفتم یه بوقی بزنم ، فقط مال من یکمکی فرق داره . ![]()
خب بذارید از سوم مهر بگم ، از مارمولک بوقی ای بگم که چون میدونه من علاقه ی بسیاری دارم بهش !!
( نمیترسم هااا ، از تکون خوردن پاهاش چندشم میشه فقط !
) ، از زیر نیمکتم سر درآورد .
زنگ اول بود و درس پرورشی ، ولی خب هنوز از دبیر خبری نبود ، سر و صدای بچه ها ، کیف و کتاب هایی که به اطراف پرتاب میشدند ، افرادی که در حال خفه کردن یکدیگر بودند ، روزه دار هایی که روزه خورها را به زیر مشت و لگد گرفته بودند و غیره که از صحنه های طبیعی در هر کلاس درسیه ...
اما ناگهان ، من موجودی رو زیارت کردم که حضورش در کلاس ابدا طبیعی نبود ، بخصوص که قبل از شروع مهر در همون طرح همیاری کلاس سومی ها ، اون کلاسو تمیز کرده بودیم ما ... ![]()
من رو به مارمولک : جیـغ ! ![]()
مارمولک رو به من : جیــــــــــــــــــــــــغ ! :shout: ![]()
چه کفش های و کتانی هایی که درصدد له کردن مارمولک زبان بسته بر زمین کوفته نشدند ، چه صندلی هایی که برای دور شدن از مارمولک کنار کشیده نشدند ، چه دانش آموزانی که برای نیامدن مارمولک برروی لباس هایشان ، از نیمکت ها بالا نرفتند ، چه اندیشمندانی که با پرگار و وسایل کالبد شکافی !! به سمت جانور ، حمله ور نشدند و در انتها ... همه ی افراد حاضر در کلاس با فریاد دبیر پرورشی که تازه وارد کلاس شده بود ، به حالت
درآمدند . ( مارمولک :
! )
دبیر پرورشی با اخم بهمون چشم غره رفت : چه خبرتونه باز مدرسه رو گذاشتین رو سرتون !! خیر سرتون سومی و بزرگ مدرسه هستید ، دو روز نگذشته از شروع مدرسه ها ، شروع کردید به جیغ و داد و بزن بزن !؟ خجالت نمیکشید شما ؟! من بلاخره از دست شماها سکته میکنم ! کی میشه فارغ التحصیل شید برید دبیر های دبیرستانی رو بدبخت کنید ؟! :rant: اون چیه انداختید وسط کلاس داره وول میخوره ؟ شورشو درآوردید دیگه... جیـــــــــــــــــــــــــــــــغ ! مارمولککککککککککک ! مامان ! عععععععععع ! دااااااااااااااااد ! جیــــــــــــــــــغ ! ![]()
دبیر پرورشی از کلاس بیرون دوید ، دقایقی بعد مارمولک هم با حالت
از ما خداحافظی کرد و به دنبال دبیر پرورشی از کلاس بیرون رفت ...
صدای فریاد دبیر از خارج کلاس ، به وضوح شنیده میشد ! :evil:
پ.ن : یکم اغراق داشت پستم ، ولی مهم اینه که ما یه دانش آموز خزنده داشتیم !![]()

