آدما باهام حرف میزنن ، میخندونن منو ، ناراحتم میکنن ، دوستم دارن ، ازم بدشون میاد ، دلم براشون تنگ میشه ، دلشون برام تنگ میشه ، نگرانم میشن، باهام درددل میکنن ، کمکم میکنن، کمکشون میکنم، وبلاگمو میخونن، باهام تماس میگیرن ، آزارم میدن!
آدما اطرافمو میگیرن، تنهام میذارن، مراقب منن، آدما بهم فکر میکنن، در طول روزشون، به اینکه چطوری دلمو بدست بیارن ، یا چطوری از شر من خلاص شن!
آدما منو می بینن، نوشته هامو میخونن، آدما برام مینویسن، نظرهاشونو میگن، آدما آرومم میکنن، آدما صدامو میشنون،آدما فحشم میدن، آدما ازم طرفداری میکنن!
آدما بهم میگن آپ های تو مث تراک های آلبوم های علیرضا عصاره ، شاد...غمگین...
آدما منو پذیرفتن، آدما منو هم جزو خودشون کردن،
آدما باعث شدن باور کنم که هستم! باور کنم که وجود دارم! که براشون مهمم!
که عضوی از این جهانم!
آدما آدمم کردن، آدما رو دوست دارم....
آی آدما...آدما...!![]()
ویرایش :
به اونیکه خودش میدونه : ممنون که بهم گفتی... داشتم گم میشدما!
- آقا زودتر ، زودتر دیگه ، آقا میگم زودتر ، آقا ما عجله داریم ، آقا زودتر ، بابا آقا زودتر!
- صبر داشته باش بچه !
بلاخره جناب "آقا" سرشو برگردوند تا "بچه" رو که من باشم ببینه :
آقا:
ما :![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آقا : کوکتل ؟
ما :




آقا با خونسردی تمام شروع به سرخ کردن کوکتل ها میکنه ،
من در حال متر کردن اغذیه فروشی ام و چهار نفر دیگه دور یه میز نشستن.
- باب جیمز ، داره دیر میشه ! یه ربع دیه باید مدرسهه باشیم .
- به من چه بوقی ، خودتون گفتین ناهار نخوردین خب!
- جیمز تو ما رو به راه بد کشوندی و آوردیمون اغذیه فروشی!
من : ![]()
ملت : آره آره ، آره راس میگه جیمز تو ما رو به راه بد کشوندی و آوردیمون اغذیه فروشی!
چیزی نمیگم ، میرم طرف آقا و می بینم که داره چهارمین ساندویچ رو می پیچه .
- بوقیا دیگه چیزی نمونده ، الان می ریم ، آخریشه . ![]()
ملت:![]()
دقایقی بعد ، پنجمین ساندویچ نیز حاضر گشته و در نایلون قرار گرفت ، دستامو دراز کردم تا بگیرم کوکتل ها رو .
- تشکر دائاش !
مردی گنده و جوات از ناکجا آباد پیدا شده و پنج ساندویچ را گرفته و از اغذیه فروشی بیرون زد، "آقا" نیز تااازه شروع به سرخ کردن پنج کوکتل دیگر نمود.
ما : مااااااع ! ![]()
دقایقی بعد – در پیاده رو :
جیمز : خب نقشه اینه ! به ملت دبیر و ناظم و مدیر می گیم که رفته بودیم کتابخونه برای انجام تحقیقات خفنمون ، از بس سرگرم و تشنه ی علم و دانش بودیم زمان از دستمون در رفته و دیر شد! گرچه فک نمیکنم دیر کنیم ، هنوز پنج دقیقه وقت هست ، یه چهارراه که بیشتر نمونده!![]()
و هنگامی که زنگ ساعت دوازده نواخته شد ، هنگامی که مدرسه از فریاد های ناظم و دبیری که توسط سیل دانش آموزان رها شده له شده بودند ، لرزید.
پنج بوقی همانند لشکری شکست خورده وارد مدرسه شدند.
بوقی اول : ما... ما رسیدیم... هن هن...
بوقی دوم : هلک هلک... ما.. رسیدیم... اهین.
بوقی سوم : ساندویچ ها رو ... ههه... زنگ تفریح میخوریم... هن هن .
بوقی چهارم : باوشه... هن هن !
جیمز : دیدین گفتم می رسیم!؟ ![]()
شکم هر پنج بوقی : قارررررقوررررقوراااااقاروقور!
سر کلاس :
دبیر حرفه و فن : ها ! در مورد اغذیه و سلامت ، اصلا همین فست فود ها ، همین اغذیه فروشی ها ! آقا نمیدونین چه آشغالهایی می فروشن اینا! خیلی چیزای مزخرفین ، اه اه! ...ام..ام... این بوی چیههه !؟ ![]()
جیمز : بوقی شماره ی یک... ببند زیپ کیفت رو...بوش (بویش!) دراومد...![]()
زنگ تفریح :
پنج بوقی : بلاخرهه وقتشه !
یوهاهاها !
هنگام خروج از راهرو و ورود به حیاط ، با کیفی پر از "آشغال" ! ،
ندای ناظم:
- پاتر!
من : هین!؟
- بیا وایسا کنار غرفه ی کتاب ، برو بچ کتاب ندزدن ازش!
- ولی...![]()
-حالا یه بار نری زنگ تفریح چیزی نمیشه کهه ! بقیه برن بیرون!
لحظاتی بعد ، جیمز کوچولو در کنار غرفه ی بزرگ!! کتاب که تشکیل شده از یک میز کوچک و دقیقا ، دقیقا ها! بیست عدد کتاب علمی با تیتر هایی نظیر "هلی فسقلی در سرزمین غولها" بود ، ایستاده و به سمفونی قاروقور با اجرای شکم (!) گوش میکرد! ![]()
آپ بالا از داستان ها و پدیده های حقیقی که پرونده ی آنها در دفترچه ی خاطرات هفته ی پیش جیمز کوچولو موجود است، برگرفته شده!
پ.ن : دلم یه اتفاق هیجان انگیز و خطرناک میخواد ! اتفاقی که اگه نیفته خودم میرم دنبالش ، دردسر دنبال من نمیاد ، من میرم دنبال دردسر!

