جیمزی هم دلش گرفت.
خب جیمز ها هم دلشون میگیره دیگه...
دست و دلم به نوشتن نمیره، سوژه هام ته کشیده، میشه گفت یه نمه ناامیدم، چرا اینطوری شدم!؟ این اواخر تمام شب هام همینطوری بوده، ولی امشب دیگه به اوج رسید. خسته ام...نمیدونم از چی؟ شاید از امتحاناس... اتاقم نامرتبه، کاش واقعا جادوگر بودم. حوصله مرتب کردنشو ندارم. علی رغم همه ی تلاشی که میکنم، بازم سرزنشم میکنن.به نظرشون درس نمیخونم...حق دارن، اونا که نمی تونن تا ساعت سه صبح بیدار بمونن تا ببینن.
مث اینکه ریاضی رو ۱۸ گرفتم، بد نیس ولی اونی نیس که ازم میخوان. میگن زیاد براشون مهم نیس، مهم اینه که ببینن تلاشمو میکنم. خب بازم اونا که تا سه صبح بیدار نیستن تا ببینن، در نتیجه بر خلاف حرفشون، کاملا مشخصه که هجده راضیشون نمیکنه. راستش خودمو هم راضی نمیکنه...نمی دونم چرا اینقد خرخون شدم؟ مجبورم... به قول عمو لارتن برای رسیدن به هدفم بهشون احتیاج دارم.
یه احساس "خود کم بینی" احمقانه ای بهم دست داده... چیزی که همیشه به بقیه میگم بهش توجه نکنن، حالا خودم؟ هوووووف...خدا کنه لااقل فردا رو بتونم چیزی بنویسم، تولد استادمه...وقتی میگم استاد یعنی واقعا استاد! شاید اگه مهران اون روزا صبوری به خرج نمی داد و پستامو نقد نمیکرد، الان جیمزی یه چیزی بود در حد مالدبر. تولدت پیشاپیش مبارک پروفسور دامبلدور، ریشت دراز باد.![]()
ههه... ببین دارم از چیا براتون مینویسم...خوشی زده زیر دلمون ها! چند شب پیش خواب دیدم تو غزه ام! دارم می جنگم! تصور کنید! جیمز کوچولو با لباس کماندویی داره اسرائیلی ها رو به رگبار می بنده!![]()
این روزا هر وبلاگی که رفتم، حداقلش دو سه جمله از غزه نوشته بود.
هومم...واقعا دلیل گرفتن دلم امشب، چیزایی بود که بالا نوشتم؟ خودمم نمیدونم...شایدم میدونم...!
جدی جدی زده به سرم جیغه رو بکشم...
بیخیال، برا شام صدام میکنن.
شما هم زیاد به این آپه فک نکنین،
خب جیمز ها هم دلشون میگیره دیگه...!
پ.ن : مث تراک های علیرضا عصار!
جيمزي کوچولو که واقعا کوچولوي کوچولو بود با سر وارد اشپزخانه ي مامانش شد :
- مامان مامان مامان مامان! من دو روز ديگه تولدمه؟ برام تولد ميگيرين؟ بروبچ مهد کودک رو بريزم اينجا؟![]()
مامان اول يه نگاه عاقل اندر سفيه به جيمزي انداخت، بعدش ابروهاش بالا رفت، بعدش ابروهاش پايين اومد، بعد تا خواست جواب بده يهو گومپ! برقا رفت!
دقايقي بعد مامان جيمزي کوچول دو تا شمع روشن کرده بود، نور شمع نيمرخ جيمز را در تاريکي روشن کرده بود و کلا فضاسازي خيلي خفن بود و اينا!
مامان خنديد: خب اين از شمع هاي تولدت که دو روز زودتر روشن کردم!
جيمزي کلي ذوق مرگ شد که آخجون تولدمه و يوهاهاها و اينا و فوتيد! شمع ها رو .
خانه در تاريکي محض فرو رفت.
مامان : 
12 دي 1377 :
جيمزي کوچولو که واقعا کوچولوي کوچولو بود با سر وارد اشپزخانه ي مامانش شد :
- مامان مامان مامان مامان! من فردا تولدمه؟ برام تولد ميگيرين؟ بروبچ مهد کودک رو بريزم اينجا ؟
مامان در حال پزيدن! کيک بود، کيک براي تولد جيمزي نبود ولي جيمزي فک کرد براي تولدشه!
يه روز مونده به تولدش، کيک تولدشو هم خورد!
13 دي 1377 :
جيمزي چهارزانو روي زمين نشسته بود و به کتاب هاي کوچولوي رنگارنگ و موش و خرگوش هايي که روي زمين پخش کرده بود نگاه ميکرد. کادوهاي تولدش بودند، شمع ها را دو روز پيش ، کيک را ديروز و کادوها را امروز به ترتيب فوت کرده بود، خورده بود، دريافت کرده بود.
کسل کننده ترين و به ياد ماندني ترين تولدش بود! کاش يک روز جبران ميشد....هييييييييع!
10 سال بعد- 11 دي 1387
جيمزک پشت کام بود، مي خنديد... به تيکه هاي ولدي، به آهنگ "جيمبو" ي تدي، به بوقي بازي هاي پيتر و پيوز و هوکي، به فرندشيپي فيتيل دامبل، به ارزشي بازي هاي بارتي، به مهربوني هاي خاله نارسيس، به مشکوک بازي هاي مري، به اينکه هنوز دو روز مونده بود تا وارد پونزده سالگي بشه و متولد شه! اما اون بوقيا کيک ميخواستن!![]()
يه کنفرانس به ياد موندني بود! يه جشن اينترنتي فوق العاده!
12 دي 1387 :
- الو؟ جيمزي؟ منم! بوقي شماره ي پنج! ببينم فردا ميتونم بيام خونه تون؟
- سلام بوقي شماره ي پنج ...
- اوکي مرسي! پس فردا ساعت يه ربع به يازده اونجام! چاکرتيم!
بوق بوق بوق...(افکت قطع کردن تماس)
جيمزي :
صبح روز بعد ، علاوه بر بوقي شماره ي پنج، بوقي هاي ورژن يک و دو و سه و چهار هم در اتاق کوچک جيمزي پاچيده! شده بودند.
ولي خيلي نامردي بود! بوقي ها همش حيوون هاي عروسکي صورتي آورده بودن!حتي دريغ از يه نهنگ خشمگين قاتل راست راستکي که دل جيمزي خوش شه!! 
براي جيمز عجيب بود ... فردا به دنيا ميومد ولي دو روز بود که براش تولد ميگرفتن، نا خودآگاه ياد اون تولد کسل کننده افتاد، اون هم تو سه روز اتفاق افتاده بود.
13 دي 1387 ....
همه چيز فوق العاده بود! از ساعت ده و نيم بيدار شدن گرفته تا نوشتن آپ! از تماس گرفتن کسي که واسم يه دنياااااااا عزيزه گرفته تا درست شدن نت! از پي ام هاي بچه ها تو چت باکس، از استيت ها و آپ هاتون گرفته تا اون پيام شخصي که تا ابد تو دريافتي هاي ذهنم موندگاره! از پست هاتون گرفته تا تبريک هاتون تو مسنجر! از ترک کردن ده دقيقه اي مورفين به عنوان کادو تولدم گرفته تا رفتن به حياط و سفيد شدن موهام زير دونه هاي اولين برف زمستاني شهرم...
اون تولد کسل کننده سه روزه با اين تولد شگفت انگيز سه روزه جبران شد.
ممنونم خدا! ![]()
ساعت 5:30 دقيقه ي امروز ، من ميام!
ميام تا آدما رو ببينم...
جيمزي کوچولو امروز، يه سال ديگه کوچولو تر ميشه و از اين بابت خوشحاله!
ممنونم آدما... بابت همه چيز ! اما بينتون گم نميشم، در اين شک نکنيد!
پ.ن : آی آدم های برفی، امسال اولین آدم برفی رو به یاد شما میسازم...


