تبليغاتX
جیــــــــــــــــــــغ!


جیــــــــــــــــــــغ!

جیغ نکش، سرم رفت!
این آخر سالیه...
امروز تو خیابون دو تا مرد جوون رو دیدم با هم درگیر بودن، انگاری مشکلاتشون با هم خیلی بیشتر از چیزی بود که بشه ساده حلش کرد...
به هر حال!
یقه گیری همچنان ادامه داشت تا اینکه یه یارو پیرمرده یهویی خودشو انداخت وسط پسرا :

-    اوه پسرانم چرا قهر و جنگ و دعوا آخر سالی؟ به احترام ریش سفیدی من روی همدیگه رو ببوسین با هم دست بدین دیگه یالا!
دو تا جوون، اولش شوکه از اینکه این پیرمرد کی هستش اصن!؟ یه نیگا بهت زده بهم کردن اما بعد دوباره درگیر شدن.

پیرمرده ولی بیخیال نمیشد:
-    بسه دیگه جوون ها ، یه یا علی بگین و حلال کنین همدیگه رو.


جفت پسرا برگشتن زل زدن تو چش پیرمرده، یکیشون داد زد " تو چیکاره ای؟ به تو چه ربطی داره!؟" اما اون یکی جوونه با آرامش یه جمله گفت که هم باعث شد یه پوزخند رو لب حریفش بشینه و هم اینکه رنگ پیرمرد بپره :

-    پدر جان، شما بخاطر رضای خدا اومدی بگی ما بذاریم کنار اختلافا رو ولی به یه سوال من جواب بده ، تو وقتی نمیدونی بین ما چی گذشته، وقتی نمیدونی مقصر کیه، وقتی از هیچی و هیچکس خبر نداری اومدی چی میگی!؟ تو از کجا میدونی!؟ شاید این آقا برادر منو کشته باشه! من چون آخر سالیه! باید ببخشمش روشو ببوسم؟!



واقعا چرا؟! چرا ما ها فکر میکنیم وقتی کسایی با هم مشکل دارن ما میتونیم بدون هیچ اطلاعی از اینکه اصن موضوع چیه!؟ بپریم وسطشون وایسیم و بگیم روی همدیگه رو ببوسن و لاو و بوس و بغل و اینا!؟
میدونید برا من زیاد پیش میاد این مشکلات، یارو همکلاسیمه، به عمد و بی دلیل
با کله اومده تو صورتم! یقه شو گرفتم از خودم دورش کنم سر و کله ی دبیر پیدا میشه میاد وایمیسه وسط من و اون میگه دست بدین با هم، آخر سالیه!

-    ولی آقا...
-    آقا بی آقا پاتر، دست بده با فلانی آشتی کنین آخره سالیه!
-    آخه اون...
-    روی همو ببوسین تموم شه آخر سالی!
-    آخه...
-    دست بدین آخر سالی!

اونجاست که من میخوام با همون دست های خودم دبیرم رو خفه کنم چون به معنای واقعی هیچی حالیش نیس! تازه بعد اینکه به زور پنجول های ما رو گذاشت تو پنجول هم، کلی هم لبخند های ملیحانه میزنه و سرشو میگیره بالا و ذکر میگه که بگه آره من الان یه کار در راه رضای خدا کردم! یه کار خوب کردم! جام بهشته! خدا بهم اجر بده!


 والا اگه همه قاضی های ما اینطوری بودن که الان مملکت آشوب بود! فک کن یارو میره هر کاری دلش میخواد میکنه، هر چی به دهنش میاد میگه اونوقت میره یه ماچ آبدار از لپ حریفش میکنه که آقا شرمنده ما رو حلال کن دمت گرم ما رفتیم صفا!!!

بس کنید دیگه آدما!! حدی داره!

مخاطب های این آپ متشکل اند از همون پیرمرده ( البته نمیدونم می یاد نت یا نه؟ )، دبیر پرورشی بنده و البته این تک سلولیه...ضیایی ، همین که با سر اومد تو صورتم!
 از پشت همین تریبون بهش میگم شنبه بعد کلاس جبرانیت وایسا سر کوچه کارت دارم!

پ.ن1 : این آخر سالیه چشاتونو باز کنید...وقتی دیدن از از راه خشونت نتونن وارد شن سیصد و شص درجه روششونو تغییر میدن و روزی میرسه که می بینی خام مهربونی های ظاهریشون شدی! مهربونی هایی که توش سعی دارن گذشته ی مزخرفی که برات ساختنو توش دفن کنن...

پ.ن 2 :عشقم کشید باز چند تا بیت از "یاس" بذارم! حرفیه؟

تو میدونی که مشکل تمومی نداره/ نمیشه رو سرت افقی و عمودی نباره/ این ماییم که با این دردا کنار آییم/ وقت سختی صب کن خشمو بذا پایین!!

پ.ن 3 : میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست، هنوز بهارشم نرسیده، آخر سالیش! که اینه، خدا به داد بقیه اش برسه!

پ.ن4 : آپی که خوندین به وضوح جمله ی "جیمزی کوچول خشن میشود" رو براتون تفسیر میکنه، چیکار کنم وقتی میخوان کاسه مو لبریز کنن!؟

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت20:6توسط جیمز کوچولو |
شب
- این پاستیلا رو ببین ...!
سرمو میگیرم بالا و یه نیم نگا به پاستیل های لثه ای میندازم، دندونای سفیدِ پاستیل که از لثه ی صورتی رنگ زده بیرون به صورت دو نخطه دی نیگام میکنه!

- دوسشون دارم!
- چندش آورن جیمز!

مامان اینو می گه و راهشو سمت راسته ی کفش فروشی ها کج میکنه.
به ماهی قرمز های توی آکواریوم اخم میکنم. چرا نمی پرن بیرون؟ تا کی میخوان فروخته شن؟! یه پسربچه نایلونش رو با ماهی و آب داخلش تکون تکون میده و میخنده، خیلی دوست دارم بدونم خودشو هم بکنن تو نایلون پر از آب و تکون بدنش، بازم خنده داره!؟

حالا چشمم میفته به تخم مرغای رنگی، یه سوال؟ چرا صورتی!!!؟

کت شلوار ها و لباس های رسمی و شیک، کفش هایی که انگار شونصد بار واکس زده شده، چرا مردم همیشه اینطور تر و تمیز نیستن؟ لازمه یه آپ بعدا بکنم در مورد روز اول عید...حرفایی هس که باید بزنم...

هوای خوبیه، نه سرده نه گرم، گرچه من سرما رو بیشتر دوس دارم...حقیقتشو بخواید بهار هیچ وقت به اندازه ی زمستون برام عزیز نبوده!
سرمو میگیرم بالا...ععععععع ... ستاره ها رو نیگا...یه سال گذشت...

پسره ی ماهی فروش یه آبنبات میده به دختر کوچولوئه، مادره اخم میکنه : خب به اون دادی به این بچه هم بده دیگه!
- اِ؟ با همید؟
و یه آبنبات هم نصیب پسربچه ای میشه که تا چن دقیقه پیش با حسرت به آبنبات خواهرش خیره شده بود. یه چیزی از ذهنم میگذره...
- منم میخوام!

پسره نمی شنوه چی میگم، شایدم خودشو به نشنیدن میزنه. مگه حتما باید با اونا باشم که آبنبات بگیرم؟
مث اینکه خرید های مامان تموم شده، قبل از اینکه بسته ها رو از دستش بگیرم چشمم میفته به ماهی قرمزی که تونسته از تنگ بیرون بپره و داره رو زمین جون میده و کسی هم بهش توجهی نداره، آخه خیلی کوچیکه...
سرمو بر میگردونم؛
 دندون ها هنوز از پشت ویترین بهم نیشخند میزنن.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت19:17توسط جیمز کوچولو |
نوستالژی...
نوستالژِی یعنی بوی اون صابون جیبی کوچیکی که توی کلاس اول دبستان جایزه گرفتم و فقط سه بار ازش استفاده کردم و هنوز هم دارمش!

نوستالژی یعنی دیدن فیلم هایی که توش جیمز یه شاخه ی نازک درخت رو برداشته و با صدای بلند اعلام میکنه که یه درخت تنومند رو در دست داره و میخواد بکاردش!

نوستالژی یعنی پیدا کردن تیله هایی مربوط به پنج سالگی، توی انباری که سالهاست وسایلش فراموش شده ان.

نوستالژی یعنی لیسیدن در پلاستیکی یه بستنی لیوانی با طعم توت فرنگی، از همونایی که بابا هر وقت میومد مهد کودک دنبالم، یکیشونو برام میاورد...

نوستالژی یعنی به یاد بچگیا، با پاشنه ی کتانیت توی برف ها قالب "بیسکوییت" درست کنی.

ممنونم از سارا،
بابت اینکه بازیش باعث شد خاطراتم فلش بک بخوره...!

من دعوت میکنم از مهران، سعید، ننجون، چارلی و خانم خرس قهوه ای!

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت13:36توسط جیمز کوچولو |
آما...!
آدما بیشتر شدن، دیگه دارم خفه میشم! جیــــــــــــــــــغ! میخوان لهم کنن! جمع شدن با همدیگه خردم کنن، همه چیز بهم ریخته تر شده، مشکلا کمتر که نشدن هیچ، بیشترم شدن...

 آما... !!

میشه خوشحال بود! جون تو! امروز تازه فهمیدم چقد از خودم دور شدم، چقد از خودم دورم کردن! جیمز دپرس شده، عصبانی میشه، جدی عمل میکنه...

آما... !!

میشه خوشحال بود! جیمز خسته شده، صداش واسه جیغ کشیدن گرفته، دیگه وقت نمیکنه یویوبازی کنه...

آما...!!

با صدای گرفته هم میشه جیغ کشید! وقت انجام کارا و بحث با آدما، میشه یویو رو هم تو دستت داشته باشی!

هوممم...یادمه یه بنده خدایی میگفت، گاهی اووووونقد مشکلا بهت فشار میارن، که تو دیگه کاری به کارشون نداری...میذاری بیااان و برن...آره، بی توجهی بهشون، مقابلشون ایستادنه، مرگشونه...! جیمز همون جیمز قبلیه فقط یه تغییر کوچولو کرد امشب؛ و اون این بود که فهمید این مشکلا و آدمایی که درستشون میکنن، فایده دارن!

میگم برات! از امشب جیمز چن تا از ضعف های بزرگشو برطرف میکنه؛

من موجود صبوری نبودم! " بدون اینکه خودم و خودشون بدونن، دارن صبورم میکنن"

من موجود ضعیفی بودم! " بدون اینکه خودم و خودشون بدونن، دارن گولاخم میکنن"

من موجود خونسردی نبودم در برابرشون! " بدون اینکه خودم و خودشون بدونن، خونسردم کردن"

آی مشکلا! آی آدمای دو رو! آهای دروغگوها! آی اونایی که یه زمانی همدرد راز هام بودین و بعد اونقدر در برابر مشکلا حقارت به خرج دادین و تنهام گذاشتین، تا خودتون شدین جزوشون! ممنونم که باعث شدین ضعف هام برطرف شه! دوستتون دارم! اما از این به بعد دیگه بیاااااین و برین...

جیمز دیگه برای شما ها کوچولو نیست! برا خودتون بزرگم کردین! بدون اینکه بدونین!

اصن به قول یاس :

آره من با درد خراشیده شدم / و در عوض محکم و تراشیده شدم/ این که چیزی نیس من دیدم از این بدتراش/ پله های ترقیه واسم هر خراش!!

جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!!!

خوشحالم که برگشتم جیمز!

 

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت21:40توسط جیمز کوچولو |