تبليغاتX
جیــــــــــــــــــــغ!


جیــــــــــــــــــــغ!

جیغ نکش، سرم رفت!
...
با دست هام سرمو گرفتم و نشسته به دیوار تکیه دادم.
سرم پایینه و به موکت نمازخونه ی مدرسه خیره شدم.
هیچکس نیست.
ولی چرا...هست، یه نفر میاد.
از دوم هاست، سر و وضعشو مرتب میکنه و واسه نماز آماده میشه.
سرمو بلند میکنم.
نگاش میکنم. نگام میکنه. میخنده.
- برام دعا میکنی؟


هنوزم داره می خنده. باورش نمیشه این منم.
دوباره تکرار میکنم:
- برام دعا میکنی؟
دوباره با خنده سرشو تکون میده، فک میکنه مث همیشه دارم شوخی میکنم.
نیت میکنه و مشغول نمازش میشه.

وقتی دارم از پله ها میام پایین یکی از همکلاسیام جلوم سبز میشه، صورتش خیسه، وضو گرفته. وقتی داره میره بالا برمیگردم نگاش میکنم:
- برام دعا میکنی؟
یه نیشخند میزنه و میره.
مگه من با کسی شوخی دارم؟


میام پایین، چند دقیقه ی بعد تو حیاطم، هوا بهاریه، سرمو میگیرم بالا، واو...آسمونو نیگا...هنوز سر جاشه، به زمین نیومده...!
زمزمه میکنم:
- خدایا؟ برام دعا میکنی؟

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت19:41توسط جیمز کوچولو |
معتاد!

خیلی وقته معتادم اما داره شدیدتر میشه؛ شب با هندزفری میخوابم! 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت0:52توسط جیمز کوچولو |