تبليغاتX
جیــــــــــــــــــــغ!


جیــــــــــــــــــــغ!

جیغ نکش، سرم رفت!
صداتو عشقه عزت! سیماتو عشقه عزت!

من همینجا، از پشت همین سیستم، با همین اعصاب خرد شده، رسما اعلام میکنم که مرده شور اون صدا سیماتو ببره عزت!

تا حالا با خودتون فکر کردین چرا سیزن سوم فوتبالیستا هرگز پخش نشد؟

معلوم نشد بالاخره سوبا رفت تیم ملی یا مث باباش طی کش عرشه کشتی شد؟

معلوم نشد بالاخره نانوک، فرزند پاکاک خرس بزرگ رو کشت یا نه؟

معلوم نشد بالاخره هاچ زنبور عسل مامانشو پیدا کرد یا نه؟!

معلوم نشد بالاخره چوبین بر برونکا پیروز شد یا نه؟

معلوم نشد بالاخره کنا تونست از شر سرینتی پیتی و اون جزیره ی لعنتی خلاص شه یا نه!؟

اصن شما بعد از اووووون همه قسمت فهمیدین اسم واقعی پدر پسر شجاع چیه!؟

نه!

نه!

نه!

نـــــــه!!!

جواب همشون منفیه!

و این سوال های بی جواب اونقدر ادامه پیدا کردن، اونقدر سریال های ناقص و آبکی پخش شد و ما غرق شدیم و اعتراض نکردیم و سکوت اختیار کردیم تا وقاحتشون به حدی رسید که یانگوم پخش کردن برای ما! باز هم ساکت موندیم، باز هم هیچی نگفتیم، امپراطور بادها و درخت ها و کوه ها و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه رو نادیده گرفتیم، حتی در مقابل جومونگ صدامون در نیومد!

 

اونقدر رو دادیم بهشون که پا شدن واسه ما "پنجمین خورشید" پخش کردن! سریالی که با توجه به طرح بدیع و سوژه ی متفاوتش تصور کردیم خورشیدی تابناک بر شب های تار و آبکی مان خواهد بود، ولی نبود!

وقتی این سریال شروع شد و ادامه پیدا کرد و به مخاطبانش افزوده شد همه ی ما دیدیم داره سیر کاملا طبیعی و منطقی رو طی میکنه، آب بندی که نداره هیچ، یه موضوع خیلی جذاب رو انتخاب کرده و واقعا به خوبی داره پیش میره.

رو هیچ موضوعی بیش از حد مانور نمیده و بعضی جاها داستان به قدری حساس میشه که نفس شما تو سینه تون حبس میشه!

 

و خب تمام این امتیازات خفن و عالی و فراتر از استاندارد صدا و سیمای درپیت...

مشکوک بود!

ما ساده لوح ها باید از همون اول می فهمیدیم این یه توطئه اس!

میخواستن همه ی آب پاشی ها رو با شیلنگ آتش نشانی در آخرین قسمت سریال انجام بدن! ملت! بیدار شین! اینا همش خیانته!

خطاب به صدا و سیمای ایران میگم! بشنوید! این صدای ملت ایران است :

-انرژی هسته ای حق مسلـ...

امم..خط رو خط شد! دوباره بشنوید! این یکی صدای ملت ایران است:

- هپی اند آبکی نمیخوایم/ پایان دروغکی نمی خوایم!

 

پ.ن اول: همینجا از ملت شجاع و مقتدر وبلاگنویس تقاضا میکنم با آپ های کوبنده این ها را بکوبند، علاوه بر این صبح فردا وعده ی شما تو خیابونا، سینه ها رو در مقابل گلوله ها سپر کنید و فریاد بزنید، نذارید این استکبار ادامه پیدا کنه! بر علیه این حرکت وقیحانه و این سریال بسیار بسیار آبکی پلاکارد های حمایت از لاست رو دستتون بگیرید و اعتراض کنید!

ماموریت ویژه ی تهرانی های خفن ابر بزرگ گنده ی گلبول سومی:

برج میلاد رو بیارین پایین و صد واقعه چون یازده سپتامبر بسازید!

 

اهم، خوبه...گزارش کارتون فردا رو میز من باشه. 

 

پ.ن 2:

در انتها کمال تشکر رو از برادران زحمتکش تیم رصد سایبری سپاه پاسداران دارم و امیدوارم در تمام ماموریت هاشون در جهت پیگیری و سرکوب شورش های اینترنتی و دستگیری رهبران این شورش ها، بخصوص اونایی که بر ضد صدا و سیما دارن فعالیت میکنن موفق باشند و من همینجا اعلام میکنم که حاضرم در شناسایی عوامل نامرد این تحرکات هر گونه همکاری رو با شما انجام بدم! اگه هم خیلی عجله دارین فعلا اسامی نویسنده های وبلاگ هایی که این بغل لینک شدن و کسایی که کامنت میدن رو داشته باشین تا بعد با اسامی بیشتر خدمت برسم، التماس دعا برادران!

 

پ.ن3:عیدتون مبارک! (اه اه چه شکلک لوس و خز و دخترونه ای!( طی صحبتی که با سمان داشتم توجیه شدم که اصن دخترونه چه ربطی به خز داره؟ اصن من غلط بکنم که دخترا خز باشن! من کلا شرمنده ام ولی فقط چون شکلک های بلاگفا کار نمیکرد! نه به خاطر دخترا ها )

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت0:46توسط جیمز کوچولو |
خیلی دور، خیلی نزدیک...
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت0:33توسط جیمز کوچولو |
دیشب، امشب!

من دیشب شاهد صحنه هایی بودم، که خیلی از شما ها هم دیدینشون ایتمالا!

اعتراف میکنم یکی از عجیبترین شب های عمرم بود، اولش با مسخره بازی شروع شد. با خنده و چرت و پرت گویی و پرت کردن حواس همراهیان محترم!

اما قسمت آخرش جالب شد.

 چرا؟

چون همراهیان محترم بنده رو به علت بی تابی و مسخره بازی بسیار، از داخل مسجد پرتاب کردن بیرون تو حیاطش! و گفتن بمون اینجا صداتم درنیاد. اینجانب اول زمینو و زمان رو شاکی بودم که چرا تو اون هوای سرد منو بدون کاپشن انداختن بیرون، در نتیجه با حالتی کزت مانند، با حسرت بسیار در حالیکه به بچه های کاپشن دار خیره شده بودم یه گوشه ی حیاط، اون ته تهش کز کردم تا شاید یخ بزنم و بعدا بیان پیکر منو که کودک کبریت فروش بینوایی بودم پیدا کنن و کلی عذاب وجدان بگیرن که چرا؟! چرا من رو، تک و تنها..در آن حیاط وسیع که پر از آدم بزرگ و پاسدار بود رها کردند تا یخ بزنم!؟

 آما! (کپی رایت خودم)

آما بعد از مدتی یخ زدن، درست زمانیکه ساعت مچیم یک صبح رو نشون داد. یه نسیم گرم معرکه از سالن بغلی من  ِ آدم برفی رو خوشنود کرد، سر حال آورد و بهم یادآوری کرد کجا اومدم و این صداهایی که از داخل سالن میشنوم چی دارن میگن!

خلاصه بگم.. نفهمیدم چی شد، نفهمیدم کی شروع شد،

فقط یهو دیدم نوک دماغم میسوزه! از اون سوختن های عطسه ای نه!
یهو دیدم تو گلوم یه چیزی گیر کرده! از اون چیزای تف کردنی نه!

خودمونیم، طرفی که صداش از بلندگوها پخش میشد حرفاش به شدت بغضه رو تحریک کرد و خب...!

***
برگشتنی بود که اون صحنه قشنگه رو دیدم.

تصور کنید.

بعد از تموم شدن مراسم، ساعت سه صبح... یه لشکر مرد و زن، کوچیک و بزرگ، پیر و جوون، دختر و پسر از مسجد بزنن بیرون و گروه گروه راهی خیابونا شن به مقصد خونه! میدونید جالبیش همین جا بود...کی به فکرش میرسه بتونه ساعت 3 صبح، با امنیت تمام تو خیابونای یه شهر قدم بزنه، بدون اینکه نگرانی داشته باشه از اوباش و دزد جماعت؟

واسه همین دیشب استثنایی بود!
به خاطر اون ملتی که بدون اینکه مزاحمتی واسه همدیگه ایجاد کنن راه خودشونو میرفتن، خیلیه ها! فک کن..ساعت 3 صبح!  

پ.ن1 : آهای خانم/آقا/بچه ای که کیف کوچولوی اسپرت مشکی رنگ رو پیدا کردی و بدون اینکه چیزی ازش برداری دادیش به نگهبان ها، کلی ممنونتم! کلی!

پ.ن2 : امشبم شب فوق العاده ایه! تولد تو واقعه ی خفنی بود که از عظمتش برج های دوقلو هم منفجر شدن، من که دیه هر چقد تبریک بگم کم گفتم ! آرزوی گولاخیت، خفن بودن، معرکه بودن بیشتر و کلی خوشبختی دارم برات تدی، همیشه، هرجا که هستی موفق و پیروز باشی آبجی ِ من. خیلی دوستت دارم.

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت20:31توسط جیمز کوچولو |
نکته های مهم
چند تا نکته هس که باید بگم اینجا.

اول در مورد قالب، قالب قبلی عکساش پریده و به شدت افتضاح شده بود و من ذوق مرگم از اینکه شما ندیدینش!! شاید یکی جدیدشو ساختم..شاید!

نکته ی دوم به اون عزیزی که نمیدونم چرا به صورت خصوصی کامنت داده میتونه منو لینک کنه؟، عرض میکنم که لطف داری و خواهش میکنم و وبلاگت مبارک و اینا و اینکه شما آدرس وبلاگتو ننوشتی برا من! واسه همین اینجا جواب دادم.

نکته دیگه اینکه من وقتی میرم اینجا و میشنوم آهنگ وبلاگشو، یخ میزنم کاملا! امتحان کنید.. حس خوشایندی نیس ولی به شدت آرامش بخشه..به خصوص تو موقعیت های خاص! ممنونم مصطفی.

آخرین نکته؛

شده یکی که نه میشناسیش نه دیدیش نه میدونی چی میخواد... زندگیتو جهنم کنه و تو قادر به انجام هیچ کاری نباشی؟ 
اگه شده و الان داری شکنجه میشی، پیشنهاد میکنم پناه ببری به بالا! "میدونم این یکم ایهام داره، "بالا" میتونه به معنی نکته ی بالایی باشه و هم میتونه به معنای "بالا" باشه :)..."

پ.ن۱: ۸ ام تولدت بود جیغ! ببخش که یادم رفت.
پ.ن۲: اینبار روز سیزدهم واقعا نحس بود...
پ.ن3: جمعه ها خون جای بارون میچکه! به جون خودم!

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت22:40توسط جیمز کوچولو |
رنگ گندم
لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت:

-آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم.

شازده کوچولو گفت:

- تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم،خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه گفت:

- همینطور است.

شازده کوچولو گفت:

- آخر اشکت دارد سرازیر میشود!

روباه گفت:

- همینطور است.

- پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.

- چرا، واسه خاطر رنگ گندم...

پ.ن: شازده کوچولوی من، برو که تو مسئول گلتی...

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت0:52توسط جیمز کوچولو |
بازی...
من امروز یه روز خارق العاده رو گذروندم!
کلی بازی کردم، دلتون بسوزه!
همبازی هام سه تا پسر 7-8 ساله ی معرکه بودن!

فوق العاده بود! ما صبح توی یه باغ نوستالژیک که البته چیزی نمونده ازش الان و نصف بیشترش آسفالت شده و خیابونه.. کلی بازی کردیم، با برگ ها یه سایبون روی شاخه های لخت بالاسرمون ساختیم و زمینو هم با علف های تمیز پوشوندیم تا بعد از بازی اونجا و زیر سایبون خودمون استراحت کنیم. بعد روی چمن ها معلق زدیم و آهنگ گوش دادیم.

-    جیمز! میشه فردا هم بیای؟ جمعه بریم شهربازی؟ میای باهامون؟
-    آره جیمز تو باید بیای، باید باهامون بیای همه جا! حتی وقتی رفتیم تو بهشت هم اونجا می بینیمت و با هم بازی میکنیم!
-    من..مطمئن نیستم جام بهشت باشه بچه ها..
-    هس! حتما هس، قیافت که اینو میگه.


و من ساکت موندم.
میدونید؟ سخته وقتی وسط یه بازی مهیج و معرکه میخوای یه چیز منطقی رو مث این موضوع که بهشت رفتن به قیافه نیس واسه کسی توضیح بدی.
و ضمنا..من واقعا اون لحظه نمیتونستم صحبت کنم چون خیلی زود بحثو عوض کردن:

-    هی من گشنمه، نزدیک ظهره!
-    روزه ی کله گنجشگی داریم، میتونیم الان یه افطار داشته باشیم.


پس ما رفتیم شکار (سوپرمارکت سر کوچه) و اونا که کله گنجشکی گرفته بودن سر ظهر افطارشونو کردن. وقتی سیر شدن باهم برگشتیم توی قلعه مون (سایبان و محوطه ی مقابلش) و وقتی حسابی به ریش سایبونمون خندیدیم زیر سایه ی درخت های واقعی دراز کشیدیم و سعی کردیم بخوابیم...
نتیجه این شد که شروع کردیم به ساختن تیرکمون هایی که نوک تیرهایی چوبیشون در  ِ خودکار بیک چسبونده بودیم. خیلی خب! خودتون که میدونید خواب بعد از ظهر چققققدر کسل کننده و غیرممکنه اونم وقتی که تو وسط یه بازی معرکه قرار داری.

در آخر بازی مداوم و 7 ساعته ی ما سر ساعت 4 تموم شد و بعدش ما رفتیم خونه و اونجا هم کلی بازی کردیم و به عکس ِ جومونگ ِ روی پفک نمکی ها :lol: گفتیم!

بعدش یه دفترچه ی شخصیت کوچیک رو با همدیگه خوندیم که معنی ِ بعضی از کلماتش واسه بچه ها سخت بود:

- جیمز، من متولد فروردینم، چی نوشته؟
- نوشته مصمم، مستقل، پر طرفدار، دست و دل باز، حسود.
-حسود یعنی چی؟

و من باز هم ساکت موندم.
چون بلاخره درک کرده بودم چرا اونا معتقدند مرگ فقط مساویه با بهشت...

***

بعدش هم از هم جدا شدیم و این واقعا یه آخر هفته ی خوب برای من بود...اگرچه دهنم خشک شده بود و لبام به شدت سوختن طوری که هنوزم دارم می لیسمشون.

اما باور کنید هیچی واسم جالبتر از فریاد های صاحاب باغ نبود که وقتی برمیگشتم شنیدم.
فریاد های صاحبی که از له و لگد شدن علف ها و چمن های هرز و به دردنخورش و از لباس پوشیدن درخت های بدون برگش شاکی بود...

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت21:10توسط جیمز کوچولو |
ماورای بنفش! کور خوندی! گل من سرخه! :shout:
صادقانه بگم من با تمام بچگیام، مسئول گلمم...

پ.ن: دیشب ترسناکترین شب عمرم بود...

 استاد  فرموده :

هر مولکول اوزون از سه تا اتم اکسیژن تشکیل شده که با پرتو ماورای بنفش تجزیه میشه. ولی این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. هیچ بنفش و ماورای بنفشی از این غلطا نمی تونه بکنه!

امضا:درخت خشمگین!

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت17:19توسط جیمز کوچولو |